پنجشنبه

ژیژک و ترامپ

                                                                                                       ‌پنجششنبه ۳۰ دی ۱۳۹۵
  
   
نوشته‌ی ژیژک در آستانه‌ی انتخابات ریاست جمهوری امریکا مایه‌ی نگرانی همه‌ی کسانی شد که درگیر مباحث نظری‌اند. در ایران نیز برخی روشنفکران درست سر بزنگاه حرفهایی عجیب زدند و می‌زنند. یک روی دیگر اشتباه «مار و عکس مار» (یعنی نفی دقّت نظری به نفع باوری عامیانه) غلبه‌ی مباحث تئوریک بر عقل سلیم است.
  
ژیژک می‌گوید هر دو بدترند و یکی بدترین است چون وعده‌ی تغییر می‌دهد و از دل تغییر ممکن است چپ اصیل ظهور کند. ابتدا باید پرسید که از کجا معلوم چنین می‌شود و آشوبی که «ممکن است» ترامپ به وجود آورد، به روی کارآمدن چپ بینجامد؟ (کاری هم به مطلوب یا نامطلوب‌بودن چپگرایی نداریم) و در ثانی آن چپ اصیلی که ژیژک می‌گوید کدام است؟ برنی سندرز؟ او چقدر همراه و همفکر ژیژکی است که در نوشته‌هایش نقل قولهایی همدلانه از استالین و مائو می‌‌آورد؟ همان امریکای دارای جامعه‌ی مدنی نیرومند که از دید ژیژک نمی‌گذارد کسی مانند هیتلر سر کار بیاید، جلو چپروی «اصیل» را هم خواهد گرفت.
  
داستان «بینایی» ساراماگو حجّت و برهان نیست ولی فرض بگیریم که کار مردم در آن عمل سیاسی اصیل باشد؛ توصیه‌ی ژیژک چقدر شبیه به کار آن مردم است؟ آن مردم خود دست به انتخابی نامتعارف زدند نه اینکه از میان گزینه‌های موجود «بدترین» را انتخاب کنند. شرکت‌نکردن مردم در انتخابات مجلس در ایران عملی اصیل (و البتّه مقطعی) بود چون اثرش را در انتخابات ریاست جمهوری بعد دیدیم. رأی سلبی مردم به انتخابات خبرگان ۹۴ صحیح بود و برعکس رأی فرضی به احمدی‌نژاد ( که بدترین گزینه‌ی سال ۸۴ بود) و می‌توانست ساختار سیاسی ایران را تا مرز فروپاشی ببرد،‌اشتباه. اگر نظام ایران از هم می‌پاشید چه تضمینی بود که ساختاری دموکراتیک روی کار بیاید و اصولاً چه ثمره‌ای از آشوب به دست می‌‌آید؟

همین احمدی‌نژاد مورد خوبی برای بررسی مطلوب‌بودن هرگونه «تغییر» است. اتّفاقاً او نیز به عنوان معترض به حکومت روحانیان روی کار آمد و وعده‌ی تغییر داد و واقعاً هم تغییر ایجاد کرد ولی در چه جهتی؟ در جهتی که سالها باید بگذرد تا خرابکاریهایش درست شود و قطعاً در برخی زمینه‌ها (مانند منابع آبی و محیط زیست) ضررهای جبران‌ناپذیری به کشور وارد کرد. اگر تغییر ترامپ در این جهت باشد چه؟ امیدبستن به تغییر بدون امکان تعیین جهت برای آن دست خالی نظریّه‌پرداز «چپ اصیل » را نشان می‌دهد که از جنبش وال‌استریت و سیریزا نیز با همین مبنا دفاع کرد و دیدیم که نسیمهای زودگذری بیش نبودند.

پیروزی ترامپ اگر برای اهل نظر یک درس داشته باشد، این امکان است که کسی بتواند دوگانه‌ی جمهوریخواه-دموکرات را با پول و شهرت خود بشکند. درست است که وی در آخر کار به عنوان نامزد جمهوریخواهان وارد صحنه شد ولی تا مرز ورود مستقل به انتخابات پیش رفت. اگر ترامپ توانست چرا شخصی مانند بیل گیتس با تکیه بر پول و امکانات خود نتواند؟ ابداً هم لازم نیست تغییری اصیل و بنیادین رخ دهد، فقط چندگام به جلو برداشته شود کافیست. اگر قرار باشد در امریکا اتّفاقی بیفتد با زیر پا گذاشتن قفس انحصار دو حزب برتر است؛ گیریم شخص مستقل بتواند حمایت یکی از آنها را نیز به دست آورد. دل‌بستن به نامزدی میشل اوباما یا فلان سناتور واردشدن دوباره در چرخه‌ی بسته‌ی سیرک سیاست داخلی امریکاست. کسی خارج از این دایره می‌تواند کاری کند همانطور که ترامپ توانست. او در عین ناباوری همگان و تکیه بر باور بی‌دلیل و کلّه‌شقّی خود توانست و اهل نظر با کار فکری و استدلال می‌توانند و گرنه امیدبستن به تغییر احتمالی و رهایی‌بخش فقط به درد خیال‌پردازان می‌خورد.

دوشنبه

منطق فازی -۳

هاشمی و انتخاب رهبر                                                                        ‌دوشنبه ۲۷ دی ۱۳۹۵
       
    
اگر جمله‌ی «امشب چهار نفر مهمان داریم» درست باشد، جملات زیر همه نادرستند:

امشب سه نفر مهمان داریم
امشب دو نفر مهمان داریم
امشب یک نفر مهمان داریم
امشب مهمان نداریم

ولی همه می دانیم که درجه ی نادرستی جملات بالا یکسان نیست. مثلاً خانم خانه برای تدارک غذا اگر پیش‌بینی چهارنفر به علاوه‌ی اهل خانه را کرده باشد جملات یک و -تا حدودی- دو برایش مشکلی ایجاد نمی‌کنند چون با همان مقدار غذا می‌توان مهمانی را اداره کرد ولی دو جمله‌ی پایانی باعث دردسر می‌شوند. پس درستی و نادرستی، نسبی و فازی است.
  
باز هم فرض کنید که شما چهار نفر را ملاقات کرده‌اید و به عنوان گزارش به دیگری بگویید که من آقایان سعیدی و حمیدی را دیدم در حالیکه شما وکیلی و مجیدی را هم دیده باشید. شما –طبق عرف- دروغ نگفته‌اید ولی راست هم نگفته‌اید. حالا اگر آقایان وکیلی و مجیدی افراد بی‌اهمّیّتی باشند مثلاً مستخدم، راننده یا محافظ دو نفر اوّل باشند،‌ این نگفتن خیلی به چشم نمی‌‌آید ولی اگر از لحاظ مقام و موقعیّت در حدّ آن دو باشند مسلّماً دروغ شما،‌«دروغ‌تر» است. اگر اهمیّت آنان بیشتر باشد که دیگر نمی‌توان جز فریبکاری آگاهانه نامی برایش پیدا کرد.

عمل هاشمی رفسنجانی در روز انتخاب رهبر دوّم برای نظام سیاسی ایران از همین دست است. اگر این روایت از گفته‌های مرحوم توسّلی را درون پرانتز بگذاریم، دستکم سه نفر از دید رهبر فقد ایران شایسته‌ی رهبری بودند: اکبر هاشمی رفسنجانی، سیّدعبدالکریم موسوی اردبیلی و سیّدعلی خامنه‌ای. صورت درست این بود که کسی مانند سیّداحمد خمینی بیاید و نام هرسه نفر را بگوید و خبرگان را در انتخاب آزاد بگذارد. با این وصف یا خبرگان رهبری شورایی را بر اساس همین سه نفر انتخاب می‌کردند یا یکی از این سه نفر را. اینطور بخت رهبر فعلی برای رهبری یک به چهار بود. یا اینکه خود هاشمی (با توجّه به اینکه تمایلی به رهبری نداشت) نام دو نفر دیگر را می‌گفت که در این صورت بخت رهبر فعلی یک به دو بود. گویا برای رهبری موسوی اردبیلی (که فقیه‌ترین فرد بین سران قوا بود) رأی‌گیری می‌شود و رأی نمی‌‌آورد. اگر هاشمی مشخّصاً او را برای نقل خاطره انتخاب می‌کرد به احتمال نزدیک به یقین موسوی اردبیلی برای نزدیک سه دهه رهبر ایران می‌شد و با توجّه به مراقبتهای پزشکی که از رهبر می‌شود شاید الآن زنده بود. هاشمی امّا راهی را که خود صلاح می‌داند انتخاب می‌کند و به شکلی انحصاری فقط یکی از سه نفری را که آیت‌الله خمینی نام برده بود،‌ به خبرگان معرّفی می‌‌کند و بعدش را همه می‌دانیم. نمره‌ی کار او از لحاظ معیارهای عقلی و منطقی بسیار پایین است و ثمره‌ی عملی آن را هم تاریخ مشخّص خواهد کرد.

جمعه

حاشیه بر اخبار -۹

                                                                                                          ‌جمعه ۲۴ دی ۱۳۹۵
       
    
علم‌الهدی: از نظر امام نفر دوّم انقلاب مقام معظّم رهبری بود.
- قطعاً این طور بود. مرحوم امام خودش گفته بود که پس از من برای دریافت نظراتم فقط به آقای علم‌الهدی مراجعه کنید. خود هاشمی هم بیخود می‌کرد هی خاطره نقل می‌کرد از امام چون در پایان‌ وصیّت‌نامه‌ی ایشان چیز دیگری آمده است.

همو:..اظهارنظر در کشور آزاد است.
- ببینید آش چقدر شور شده که برای اوّلین‌بار علم دارد به این امّ‌الفساد (یعنی آزادی بیان) اعتراف می‌کند. خودش می‌داند حرفش چقدر نامربوط است این را می‌گوید که مثلاً شما آزادید، پس من هم آزادم!

مصاحبه با عبّاس عبدی درباره‌ی دوران پس از هاشمی رفسنجانی
- روزنامه اعتماد از صداوسیما درباره‌ی مصاحبه با شخصیّتهای کاملاً همسو با هاشمی الگوبرداری کرده مثل صفّار هرندی و... اعتماد اگر یک مقاله از اکبر گنجی (با نام مستعار طبعاً) هم بگیرد کارش تکمیل می‌شود.

مصباحی مقدّم: آنها که به هاشمی توهین کردند،‌ توبه کنند.
- مثلاً همان که بهش گفت ناآگاه یا خائن.

بادامچیان: هاشمی برای ترور منصور اسلحه داد.
- فیلم و صدا و اینها هم مهم نیست مهم نقل قول امثال بادامچی و علم عزیز است.

جوادی آملی به هنگام ترک مراسم هاشمی: او پیش و پس از مرگ مظلوم بود.
- چرا در گوشی جانم؟ بلند بگو.

سه‌شنبه

پیرامون دو تفاوت نظری

                                                                                                   ‌سه‌شنبه ۲۱ دی ۱۳۹۵
       

 فرض را بر این می‌گیریم که رهبر نظام در بیان «اختلاف‌نظر،‌ اجتهاد متفاوت و تفاوت نظری» در وصف فاصله‌ی اخیر بین خود و هاشمی کاملاً صادق است. چند پرسش: 

یک. در هفت‌سال اخیر واکنش خامنه‌ای به رویدادهای پیرامون هاشمی کاملاً متفاوت بوده است. مثلاً سخنان حاکی از خرسندی او پس از اینکه برای بار اوّل هاشمی از صندلی ریاست خبرگان پایین آورده شد با «خسارت جبران‌ناپذیر» خواندن حذف یزدی و مصباح. از نظر نامبرده ردّصلاحیّت هاشمی به دست شورای نگهبان منصوب خویش خسارتی به شمار نمی‌رفت ولی رأی مردم منشأ خسارت برای جمهوری اسلامی شد! خامنه‌ای برای اوّلین بار به استناد یک مصاحبه‌ی بی‌بی‌سی فهرست پیشنهادی هاشمی را لیست انگلیس نامید و اخیراً نیز (گیریم بدون نام‌آوردن یا در نظرگرفتن تقطیع‌ متن) هاشمی را ناآگاه یا خائن خواند. همه می‌دانیم که خیانت (یعنی دشمنی آگاهانه‌ی خودی‌ها) اختلاف‌نظر به شمار نمی‌‌آید.

دو. سرانجام این اجتهادهای متفاوت چه شد؟ چه کسی در این امتحان رد شد و چه کسی قبول؟ برای نمونه نامه‌ی معروف هاشمی به خامنه‌ای را باز بخوانیم؟ قطعاً کسانی که مدّتهاست آنرا نخوانده‌اند از صراحت و آینده‌نگری آن به شگفت خواهند آمد. پس از آن چه شد؟ انتخاباتی مفتضح و حمایت رهبر نظام از احمدی‌نژاد و نظر وی را (علیرغم آن همه اخطار و انذار امثال هاشمی) به خود نزدیکتر خواندن! پس از آن چه شد؟ به هنگام نصب مشایی چه روی داد؟ پیش و پس از خانه‌نشین یازده‌روزه چه شد؟ کسی که نظرش به رهبر نزدیک باشد که از ورود مجدّد به انتخابات ریاست جهمهوری منع نمی‌شود؟ حالا چرا کسی که نادرستی نظرش ثابت شد، معیار بصیرت باشد و کسانی که پیش‌بینی‌شان درست از کار درآمد بی‌بصیرت، ناآگاه یا خائن؟
  
سه. هیچ انتقاد علنی از رهبر نظام در رسانه‌های رسمی بیان نمی‌شود یا پس از کمترین شائبه‌ای با شدّت با آن برخورد می‌شود. رهبر نظام سیاسی ایران را طرفدارانش «ولیّ امر مسلمین جهان» می‌خوانند و وی ممانعت نمی‌کند؛ طرفداران و همفکران وی تمام پستهای انتصابی را اشغال کرده‌اند و یک یا به روایتی دو دولت در سایه تشکیل داده‌ند (بدون در نظر گرفتن تشکیلات رو به گسترش بیت)؛ حالا چه کسی «حقیر» است و این شکسته‌نفسی ظاهری را بر چه اساس باید تفسیر کرد؟

چهار. هاشمی پس از ردّصلاحیّت قهر نکرد و باز برای خبرگان آمد، محصوران پس از مدّتی انتخابات را تمام‌شده خواندند و خواستار رسیدگی به وضع زندانیان سیاسی و دیگر کاستی‌های مربوط به دولت پیش -که کمر دولت فعلی را خم کرده- شدند؛‌ خاتمی هیچ‌گاه در عمل به این نظام پشت نکرد و به رغم مخالفتها در همه‌ی انتخباتها (حتّی وقتی اجماع نسبی بر تحریم بود) شرکت کرد و هیچ‌گاه در نوشته‌ها و بیانات خود «رهبر معظّم» را فراموش نکرد. حالا از حصر معترضان بیش از هفت‌سال می‌گذرد، خاتمی ممنوع‌التصویر است و هاشمی سالها از نمازجمعه و صداوسیما دور بود.
                      
هرکس کارنامه‌ای دارد از کردار و گفتار خود که نه تنها در پیشگاه الهی بلکه در دادگاه تاریخ انسانی نیز در معرض داوری قرار می‌گیرد. شاید خامنه‌ای هیچ‌وقت مرگ را مانند هنگام دیدن پیکر بیجان دوست شصت‌ساله‌اش به خود نزدیک ندیده بود. پس از درگذشت خود وی درباره‌اش چه خواهند گفت؟

دوشنبه

مرگ راحت

                                                                                                       ‌دوشنبه ۲۰ دی ۱۳۹۵
       
    
هاشمی این را که «برای تعیین رهبر لازم نیست حتماً رئیس خبرگان باشم» پس از طرح مدافعان رهبر فعلی برای کنارزدنش از صندلی ریاست گفت. این سخن به معنای امید زنده‌ماندن پس از خامنه‌ای بود امّا «حالا می‌توانم راحت بمیرم» را پس از انتخابات مجلس و خبرگان بر زبان آورد گویی دیگر نیازی به ایفای نقش برای تعیین رهبر نمی‌دید. مرگ آسان البتّه آن چیزی بود که زنده‌یاد منتظری و بعد خودش تجربه کردند یعنی مردن بدون دنگ‌وفنگ؛ بدون بستری‌شدن طولانی در بیمارستان و وصل‌کردن لوله و چه و چه و اظهارنظرهای بی‌پایان پزشکان. امّا هاشمی چرا این سخن را بر زبان آورد؟

هاشمی رفسنجانی منتقد وضع فعلی بود ولی اصلاح‌طلب یا حتّی تحوّل‌خواه به معنای نوین آن نبود و همیشه به لزوم وجود اهل حلّ‌وعقد و ریش‌سفیدی باور داشت و برای همین او را مرد پشت‌پرده‌ی نظام می‌خواندند. عملکرد دور از انتظار مردم تهران در انتخابات مجلس و خبرگان به گمانم او را به این باور رساند که دستکم مردم تهران نیازی به قیّم ندارند و دیگر نقاط کشور نیز از آنان الگوبرداری خواهند کرد. مردم امروز از کمترین روزنه‌ی امید استفاده می‌کنند تا حرفشان را بزنند و وجود امثال صادقی و مطهّری نشان داد که امید آنان بی‌فایده نبوده است. جلوس تحقیرآمیز نفر آخر تهران بر صندلی ریاست را نیز مگر پایدارنماها باور کنند تا «تکرار کنند جنّتی».

هاشمی به راحتی به استقبال مرگ رفت من البتّه هنوز آنقدرها خوش‌بین نیستم و به نظرم راه بلندی در پیش است ولی جای نگرانی نیست که تغییرخواهان مرد پشت‌پرده‌ی خود را از دست دادند چون دوران پشت‌پرده‌بازی رو به اتمام است و مرگ هاشمی پایان یک دوران بود. زمانه‌ی شفّافیّت بیشتر و دوری از زدوبند و معامله گرچه دشوار و پرهزینه است ولی به ثمرات آن می‌ارزد و آینده إن‌شاءالله چنین خواهد بود.

یکشنبه

پایان باز هاشمی/رفسنجانی

                                                                                                    ‌یکشنبه ۱۹ دی ۱۳۹۵
     

اکبر هاشمی رفسنجانی درگذشت:

۱- او یکی از یاران و شاگردان آیت‌الله خمینی،‌ از بنیانگذاران پایه‌های انقلاب، مرد همیشه دوّم در زمان دو رهبر،‌ فرمانده جنگ و پایان‌دهنده به آن، ایفاگر نقش اوّل در تعیین رهبر دوّم، دهنده‌ی چراغ سبز به کارگزاران سازندگی برای کمک در پایه‌گذاری دوّم خرداد، حامی غیررسمی جنبش سبز و نفر اوّل انتخابات خبرگان پس از ردّصلاحیّت در ریاست جمهوری. اینها از وی فرد اوّل سیاست ایران در چهاردهه‌ی گذشته را می‌سازد.

۲- هیچ وقت از منشأ تنفّر طرفداران رهبر نظام از وی سر در نیاوردم. تنفّری بسی بیش از سران اسرائیل و امریکا، اصلاح‌طلبان و جنبش سبز. به گمانم به اشتباه به دنبال «دلیل» بودم حال آنکه تنفّر همیشه علّت دارد. انقلابی بودن یعنی خشم و خروش به سبک دو رهبر ایران در حالیکه وی همیشه نوعی بی‌اعتنایی همراه با خونسردی داشت که به هنگام شکست نیز نمی‌‌گذاشت دشمنانش رضایت خاطر داشته باشند.

۳- وی گفته بود که برای تعیین رهبر بعد از خود نیازی نیست رئیس باشم پس به بقای خود پس از رهبر فعلی با یکی دو بیماری مهلک و زخمهای مزمن ناشی از انفجار خوشبین بود. این یعنی مرگ حساب و کتاب ندارد یا لااقل جوری نیست که ما بتوانیم از آن سر در بیاوریم. (مرگ وی که کتابی درباره‌ی امیر کبیر هم نوشته بود، در شب قتل امیرکبیر ۲۰ دی ۱۲۳۰ رخ داد)

۴- با اینکه سالمندان محافظه‌کار بسی بیش از سالمندان منتقند ولی در چندسال گذشته منتقدان بیشتر تلفات داده‌اند یا لااقل به نظر من اینجور می‌‌آید.

۵- برخی با اطمینان درباره‌ی آینده‌ی ایران گمانه‌زنی می‌کنند حال آنکه سیاست ایران خیلی به اشخاص وابسته است و احتمالاً در پنج‌سال آینده از نسل اوّل انقلاب کسی باقی نماند و پس از آن را فقط خدا می‌داند.

۶- منتظر بیانیّه تسلیت رهبر نظام باشید. اینطور مواقع به هنگام درگذشت یک رقیب، متنی حاوی همدردی برخاسته از حسّ رضایت با نیمچه‌اشاراتی به کاستی‌های طرف و درخواست غفران برای او می‌نویسد. برای نمونه نوشته‌های او درباره‌ی آیت‌الله خویی و آیت‌الله منتظری. اینطور مواقع نامبرده به بهترین نحوی روحیّه‌ی خود را نشان می‌دهد.

۷- همیشه کسی را با یک صحنه،‌ روز یا اتّفاق به یاد می‌‌آوریم. من ترجیح می‌دهم وی را با آخرین نمازجمعه‌اش به یاد بیاورم.

۸- کاش درباره‌ی انتشار فایل صوتی منتظری سکوت می‌کرد ولی هاشمی خطّ قرمزی پررنگ به نام «امام» داشت. در عوض در قبال سخنان صریح و بی‌‌سابقه‌ی دخترش در رابطه با «حکومت دینی» چیزی نگفت. سعی می‌کرد تعادل را حفظ کند به شیوه‌ی خودش و مرگش نیز به پایان باز فیلمها می‌ماند. جمله‌ای بدون نقطه‌ی پایان.

 ۹- برای عامّه پیش از تغییر جهت رفسنجانی بود و پس از‌آن هاشمی. گویی مردم با دو نفر متفاوت سروکار داشتند.

۱۰- تشییع جنازه‌ی وی می‌تواند مانند تشییع منتظری تاریخ‌ساز شود. احمد خاتمی پیش‌دستی کرده و گفته که تشییع‌ وی نماد وحدت ملّی خواهد بود! به یقین اشتغال فکری اصلی نیروهای امنیّتی در حال حاضر مهار مردم،‌ شعارها و تصاویر روز تشییع است آخر ۹دی جعلی همین چند روز پیش بود.

چهارشنبه

صادق کرده

                                                                                                ‌چهارشنبه ۱۵ دی ۱۳۹۵
              
«صادق کرده» را خیلی دیر دیدم یعنی مدام دیدنش را به تأخیر می‌انداختم. مسعود مهرابی در کتاب «تاریخ سینمای ایران» این فیلم را ادامه‌ی فیلمهای انتقامی که پس از «قیصر» رواج یافت دانسته بود و همین باعث شد که به دیدنش تمایلی نداشته باشم. «قیصر» فیلم گرمی است و متفاوت با جوّ غالب سینمای آن روز ولی طرفدارش نیستم و نسخه‌های بدلش مانند «تنگسیر» را نیز اصلاً دوست نداشتم.

خلاصه گفتم نمی‌شود این فیلم را ندید و دیدم چه دیدنی. تنها چیزی که نبود آن بود که مهرابی نوشته بود (کتاب او کم‌وکاست زیادی دارد؛ برخی فیلمهای مبتذل را دارای ارزش خوانده و به بعضی فیلمهای درخور قبول نپرداخته است). این نظر رایج خیلی‌های دیگر است این اواخر عبّاس بهارلو نیز همین را نوشت.
  
فیلمها یا داستانهای کمی هستند که می‌توانند از خود فراتر روند و سرمشق کلیّتی فراگیرتر باشند. برای مثال «نان و کوچه»ی کیارستمی برای جیم جارموش چنین معنایی دارد. آن سگ نماد یا نشانه‌ی هر ترسی است که در مسیر زندگی جلو آدم سبز می‌شود که این را در نوشته‌اش در سوگ فیلمساز فقید نیز نوشت. در فیلمهای ایرانی کمتر می‌توان به چنین نمونه‌هایی برخورد. شاید در این سالها «به همین سادگی» میرکریمی چنین بود که پیشتر درباره‌اش نوشتم یا مثلاً «اتاق» در سینمای امریکا.

«صادق کرده» داستان مردی است که همسرش ناخواسته در جریان تعرّض به خود به قتل می‌رسد سپس او به کشتن اتّفاقی رانندگان کامیون می‌پردازد. سؤال اینجاست که آیا جانمایه‌ی این فیلم نقد انتقام کورکورانه است یعنی دو جور انتقام داریم یکی انتقام روا که شخص خاطی -خارج از چارچوب قانون- به مجازات می‌رسد (مثل قیصر) و دوّم انتقام ناروا یا اینکه فیلم در ردّ هرگونه انتقام است نه فقط انتقام تصادفی یا بد پس هر انتقامی عملی نادرست است. ارجاعهای فیلم به فیلمهایی از این دست و حتّی انتخاب نام فیلم و دیگر تفاوتها (مانند شخصیّت پلیس با بازی کشاورز) ما را قویدل می‌کند که تقوایی به معنای دوّم نظر داشته است. پس این فیلم دنباله‌ی فیلمهای انتقامی نیست بلکه فیلمی است در نقد چنین فیلمهایی. در زمانه‌ی آشوبناک منتهی به سال ۵۷ چنین دیدگاهی درک نمی‌شد و جامعه آن جور قهرمان را می‌طلبید ولی حالا پس از بیش از چهاردهه می‌توان دوباره هر دو فیلم را بازدید و داوری کرد. این فیلم پس از چهار دهه با حضور کارگردان و بازیگرش روی پرده رفت.

شنبه

ده سااال

                                                                                                          ‌شنبه ۱۱ دی ۱۳۹۵
             
خیابانها و بازارهای طولانی چه کوتاه شده‌اند و حیاط دبستانی که می‌رفتیم چقدر کوچک به نظر می‌رسد. حکایت زمان امّا شگفت‌تر است که روی دور تند افتاده. قبلاً چقدر طول می‌کشید تا سالی بگذرد. هرچند نوروز و جمعه و زنگ ورزش زود می‌گذشت امّا باز هم سه ماه تعطیلی سه ماااه بود.
  
دی‌صفتی در ادبیات ما به معنای کاری است که ابتدای زمستان با پاییز می‌کند؛‌ آن‌ کاری که خودش با تابستان نکرده بود. به گمانم همه‌ی ما به این پیرایش بیرحمانه نیاز داشته باشیم که مقدّمه‌ی هر آرایشی است. زائده‌های زیادی به خود بسته‌ایم که چاره‌ای ندارد مگر ویرایشی دی‌صفت.

درست ده‌سال پیش دی‌ماه در چنین روز و ساعتی «ایمایان» متولّد شد و برخلاف انتظار آخرین عیّار تا کنون دوام آورده است. چه چیزها که ندیدیم،‌ چه دوستی‌هایی که پا نگرفت و چه رفاقتها که نگسست. چه نوآمده‌هایی که اوج نگرفتند و چه بلندپروازانی که با سر سقوط نکردند. ایمایان دو سه بار خیلی جدّی تا مرز محاق پیش رفت ولی ماند تا مزّه‌ی بی‌چشمداشتی را با -به زعم خود- نیکی‌های خُرد خویش لب دجله‌ی وب بچشد. ده سال گذشت؛ ده سااال.

جمعه

آب بی‌فلسفه

                                                                                                       جمعه ۱۰ دی ۱۳۹۵
    
 
واکنشها به نامه‌ی فرهادی نشان داد که در این دیار یک هنرمند نمی‌تواند نامه‌ای ساده درباره‌ی معضلی اجتماعی بنویسد بی‌آنکه انگ بخورد. از همه عجیب‌تر نسبت‌دادن پوپولیست‌بودن به وی است. اصطلاح پوپولیست عمدتاً درباره‌ی فعّالان سیاسی و اجتماعی به کار می‌رود که با تقدیس مردم (و بیشتر اوقات فقط برخی از آنان یا حتّی توهّمی از مردمی خیالی) آنان را در برابر نخبگان یا جامعه‌ی سیاسی و احزاب قرار می‌دهند و با دادن وعده‌های مبهم و کلّی در پی به‌دست‌آوردن مقام سیاسی یا جایگاه اجتماعی‌اند.
  
فرهادی نه اهل سیاست است و نه به معنای بالا فعّال اجتماعی. در پی به‌دست‌آوردن چیزی هم نیست و به عنوان هنرمند آن اقبال مردمی را که باید داشته باشد-بیشتر از هر سینماگری-، ‌دارد. نه درباره‌ی مردم (به طور کلّی) ‌چیزی نوشته است و نه آنان را تقدیس کرده است. عبارت «بازیهای انتخاباتی» هم نفی نقش انتخابات به طور کامل نیست بلکه به انتخابات جاری در ایران نظر دارد. او اگر می‌خواست صریحتر بنویسد باید «نمایش انتخابات» را به کار می‌برد. پس او با عوام‌گرایی که جلایی‌پور می‌گوید (چه منفی و چه مثبتش) کاری ندارد. در ضمن بعید می‌دانم منتقدان پوپولیسم (یعنی کسانی که حتّی خارج از «پوپولیسم مثبت» به تعبیر جلایی‌پورند) منکر لزوم توجّه به مردم و مشکلاتشان باشند.

هنرمندی خبری تلخ را دیده و تکان خورده و بی‌مصلحت‌سنجی رایج (یعنی به میان آوردن سی‌وچندسال گذشته) نامه‌ای نوشته و نتیجه‌اش را هم دیدیم که واکنش افراد و مقامات آغاز شد. خیلی بد است که فضای نقد در ایران از عامه تا خاصه حکایت آن پیرمرد و پسر و مرکبشان باشد که هرکس کاری کرد، ‌نقی بزنیم. تئوری‌زدگی خواص و چسباندن یک صفت مد روز و شبه‌عالمانه هم در این میان حکایتی دارد،‌ واقعاً لازم نیست آب را هم با فلسفه بنوشیم. 
  
پ.ن: عنوان از سپهری: «آب بی‌فلسفه می‌خوردم»؛‌ صدای پای آب

سه‌شنبه

نکات نجات

                                                                                                        ‌سه‌شنبه ۷ دی ۱۳۹۵

 
محمّدحسین زیبایی‌نژاد معروف به سردار حسین نجات یکی از طرّاحان اصلی حصر و به روایتی پیشنهاددهنده‌ی اصلی آن به رهبر نظام است. او هم مثل غیب‌پرور که پس از ارائه‌ی خدمات لازم در شیراز ارتقای درجه پیدا کرده، ‌حالا در منصب جدید بیشتر آشکار می‌شود و اظهار نظر می‌کند. ایشان در ضمن بیاناتی گفته‌ است که حصر سران فتنه به فتنه ۸۸ ربطی ندارد و به ۲۵بهمن ۸۹ برمی‌گردد و...الخ.
  
اوّلاً عمل «نظام» از سر صبوری نبوده است بلکه رهبر نظام که پس از انتخابات فهمیده بود برکشیده‌اش با چه تمهیداتی بالا آمده بود، در برابر اعتراض مدنی و بی‌سابقه‌ی هزاران نفری کاملاً مستأصل بود و فرصت محاسبه‌ی دقیق نداشت. تازه فتنه‌ی ۸۸ پیش از انتخابات و با دستگیری امثال تاجزاده شروع شد که هنوز خبری از اعلام نتایج انتخابات نبود.

ثانیاً مقایسه با ترکیه نادرست است چون کودتاگران در ایران به حکومت رسیدند و در ترکیه شکست خوردند. مردمی که اردوغان را برگرداندند در ایران جز اعتراض کاری از دستشان برنیامد چون نفر اوّل حکومت از خالقان واقعی فتنه حمایت کرد (و البتّه تاوانش را هم داد). برخورد ترکیه با کودتاچیان و منتسبان آنها بسیار بیش از آن‌چیزی بود که رخ داد ولی همین امروز داریم خبر برگزاری دادگاه آنان را می‌خوانیم و این همان چیزی است که از محصوران دریغ شده است. اگر بازداشت به همراه برگزاری دادگاه علنی باشد، برخورد ترکیه شرف دارد به رأفت اسلامی‌نما که فرصت سخن گفتن را از معترضان گرفته است.
  
ثالثاً ۲۵بهمن ۸۹ ادامه‌ی خرداد ۸۸ بود که ربطی به بهار عربی نداشت. جالب است که نظامیان بنگاههای خبرپراکنی خارج را دروغگو می‌خوانند ولی هرجا لازم باشد از آنان نقل قول و به آنها استناد می‌کنند. تازه مگر رهبر نظام به مردم مصر (یعنی سازندگان همان بهار عربی) پیام نداد؟ چطور بهار عربی در مصر خوب است و در سوریه نه؟ سوءاستفاده‌ی قدرتهای خارجی و تکفیریان از سوریه به کنار،‌ مگر اعتراض مردم سوریه به تکصدایی حزب بعث بیراه و اشتباه بود؟

رهبر نظام اعتراضهای ۸۸ را هتک حرمت نظام خواند چون تصویر حاکمی مقتدر و بی‌رقیب را خدشه‌دار کرد. پس از تمهید فراوان و انجام تمام تلاشهای خودجوش، ۹دی قرار بود پایانی بر ماجرا باشد که بهمن ۸۹ همه‌ی آن را بر باد داد. همانطور که تشییع پیکر آیت‌الله منتظری تمام زحمات حصرکنندگانش را نقش بر آب کرد. حالا هم داستان محصوران تمام نشده است مثل صدای منتظری که گهگاه از غیب به گوش می‌رسد و خواب نظام را آشفته می‌کند. تلاش بی‌ثمر نجات برای استفاده از سوریه (و لابد مقدّسات و مدافعان حرم و چه و چه) آنقدر مضحک است که احتمالاً اهل اندرونی نظام را هم به خنده بیندازد. 

شنبه

چنین نخواهد ماند

                                                                                                        ‌شنبه ۴ دی ۱۳۹۵
                
ایران مادرهای خوب دارد و غذاهای خوشمزه و روشنفکران بد و دشتهای دلپذیر... بس‌که در سرزمین گل‌وبلبل به کار ما کار داشته‌‌اند، همین اندازه که در دیاری کسی سربه‌سر ما نگذارد، آن دیار را بهشت و مردمش را فرشته می‌دانیم.

فروید ادّعا می‌کند (و غلط می‌کند) که خدا چیزی نیست جزSublimation  پدر جسمانی موجودات انسانی... سالها پیش در بیابان شهر خودمان زیر درختی ایستاده بودم. ناگهان خدا چنان نزدیک آمد که من قدری به عقب رفتم. مردمان پیوسته چنین‌اند،‌ تماشای بی‌واسطه را تاب نمی‌‌آورند؛ تنها به نیم‌رخ نظر دارند.
  
درست میشه درست میشه...!
 
آدمها هم مثل بناها فرومی‌ریزند و خرد می‌شوند... آه که خوبی دیگران چقدر دردناک است!.. چطور است کمی گوش کنیم؟... من برای یک طرز زندگی دیگر ساخته شده‌ام؛ ‌کدام طرز؟... زندگی غمناک است دوست من و ما با غم آن خو گرفته‌ایم و چه زود به هر چیز خو می‌کنیم و این چه دردناک است... و بگو تا بدانم سرانجام جای پایی خواهد ماند؟

خرده مگیر. روزی خواهد رسید که من بروم خانه‌ی همسایه را آب‌پاشی کنم و تو به کاج‌ها سلام کنی و سارها بر خوان ما بنشینند و مردمان مهربانتر از درختها شوند. اینک رنجه ‌مشو اگر در مغازه‌ها پای گل‌ها بهای آن را می‌نویسند و خروس را پیش از سپیده‌دم سر می‌برند و اسب را به گاری می‌بندند و خوراک مانده را به گدا می‌بخشند. چنین نخواهد ماند. بر بلندای خود بالارو و سپیده‌دم خود را چشم‌به ‌راه باش. جهان را نوازش کن. دریچه را بگشا و پیچک را ببین. بر روشنی بپیچ. از زباله‌ها رو مگردان که پاره‌های حقیقت است. جوانه بزن. لبریز شو تا سرشاری‌ات به هر سو رو کند. روانه شو. سرمشق خودت باش. با چشمان خودت ببین. با یافته‌ی خویش بزی. در خود فرو شو تا به دیگران نزدیک شوی. پیک خودت باش. پیام خودت را بازگوی...چنین نخواهد ماند.

بخشهایی از (برهنه با زمین، گزین‌گویه‌های سهراب سپهری، ایلیا دیانوش،‌ مروارید، ۱۳۸۳)

جمعه

رقابت‌پذیری ولایی

                                                                                                   ‌     جمعه ۲۶ آذر ۱۳۹۵
    
 
آنچه لابه‌لای خبرها آمد و گم شد (+): ‌تأکید مجدّد رهبر نظام بر معافیّت مالیاتی آستان‌قدس رضوی از بخش اعظم انواع مالیاتها. ناگفته پیداست که این معافیّت تا چه حد دست آستان‌قدس رضوی را در رقابت با دیگر شرکتهای خردتر اقتصادی باز می‌گذارد و امکان ارائه‌ی محصولات با قیمت پایین‌تر را به آن می‌دهد.

با تحقّق این نوع معافیّت اوّلاً نابرابری رقابتی شکل می‌گیرد که هیچ توجیهی ندارد. نمی‌دانم منظور محمّدی گلپایگانی از «رقابت‌پذیری» چیست چون در عمل خلاف آن انجام می‌شود. شرکتهای دیگر عملاً توان رویارویی با این نهاد عظیم اقتصادی را نخواهند داشت. برای اطّلاع از میزان گستردگی فعالیّتهای اقتصادی آستان‌قدس رضوی نگاه کنید به اینجا.
  
دوّمین اشکال این است که دست دولت از مبلغ عظیمی که باید صرف توسعه‌ی کشور شود خالی می‌ماند. این مالیات می‌تواند خرج آبادانی مناطق عقب‌مانده شود ولی در عوض به جیب آستان‌قدس بازمی‌گردد. هر دو ایراد بالا بر خلاف شعارهای عدالت‌جویانه‌ای است که انقلاب به خاطر آن شکل گرفت.

برخی برای افشای فساد اقتصادی به این پرونده و آن پرونده استناد می‌کنند در حالی‌که این نوع نابرابری نهادینه، به‌ظاهر قانونی و کاملاً فراتر از اختیارات ولیّ فقیه، از آن زیانبارتر است. مجلس دوسال پیش کوشید که آستان‌قدس را به راه آورد ولی ظاهراً ناکام ماند.

سه‌شنبه

پایان نوش‌خواری؟

                                                                                                 ‌    سه‌شنبه ۲۳ آذر ۱۳۹۵
    
 
خبر کوتاه بود: سازمان خصوصی‌سازی سهام پنجاه‌ویک‌درصدی کنسسیوم «توسعه اعتماد مبین» وابسته به سپاه را به علّت ناتوانی از پرداخت اقساط پس گرفت. نحوه‌ی واگذاری صوری و فرمایشی سهام مخابرات در بزرگترین معامله‌ی بورس (۷۸۰۰میلیارد تومان) بارها خبرساز شده است. از حضور ناگهانی چندشرکت نوپدید که همه در دهه‌ی هشتاد تأسیس شده بودند تا فشار بر دیگر متقاضیان (پیشگامان یزد) برای کنارکشیدن و بعد هم ادّعای ردّصلاحیّت امنیّتی آنان تا فوت ناگهانی رئیس یکی از شرکتها.

مجلس بعدها با انجام تحقیق و تفحّص و ارائه‌ی تخلّفات خواستار بررسی مجدّد این واگذاری شد که به جایی نرسید. محمّدرضا رحیمی سه سال بعد گفت که به توصیه‌ی «آقایان» مخابرات را واگذار کردیم، ‌نوش جانشان ولی کاش این‌کار را نمی‌کردیم! وابستگان سپاه معمولاً در برابر این انتقادها جبهه می‌گرفتند و در نهایت آخرین تیر ترکش را شمس‌الدین حسینی رو کرد که فعّالیّت این نهادها با اجازه‌ی ولیّ فقیه است و آنها هم در اجرای توصیه‌ی مکتوب نهادهای امنیّتی امتثال امر و اطاعت کرده‌اند! خبر امروز طبعاً خیلی بیش از یک خبر ساده ارزش دارد. همین را بگذارید کنار اعتراض آمرانه‌ی قرارگاه خاتم به خرید کشتی از کره جنوبی، آن هم با قراردادی که بخشی از آن پرداخت شده و دولت احمدی‌نژاد آن را امضا کرده بود.

برآیند این دو خبر آن است که وقتی نیمچه‌نظمی بر کشور حاکم شود، بی‌نظمی‌های فاحش دیروز یکی یکی برملا می‌شود و ادامه‌دادن آن روش دیگر ممکن نخواهد بود. این نیز یکی از مصایب برجام برای مخالفان آن است که دست دولت برای برخورد با دورزدنهای قانون بازتر می‌شود. من آدم خوشبینی‌ام ولی بعید می‌دانم کار به اینجا ختم شود. تا همین‌جا هم معلوم نیست (البتّه برای افکار عمومی) که آن «آقایان» که رحیمی می‌گفت چه کسانی‌اند همانطور که از رفقا و شرکای ب.ز خبری نداریم. افرادی که منافعشان با حاکمیّت قانون به خطر می‌افتد، فقط نمی‌ایستند و نگاه کنند.

دوشنبه

جمله‌های سینمایی -۱۹

                                                                                                  ‌دوشنبه ۲۲ آذر ۱۳۹۵
          
همینگوی و گلهورن -۲۰۱۲
همینگوی (درباره‌ی مارتا): این زن عاشق انسانیّته ولی حوصله‌ی مردم رو نداره.

آخرین فرمانروا -۱۹۷۶
دنیرو در مقام تهیّه‌کننده‌ی دخالتگر هالیوودی: من فکر نمی‌کنم که شعور بیشتری از یه فیلمنامه‌نویس داشته باشم امّا فکر می‌کنم که شعور اون مال منه.
  
مری پاپینز -۱۹۶۴
مری: تو هر کاری یه کم لذّت و سرگرمی هست. وقتی اونو پیدا کردی -بشکن- کار برات تبدیل به بازی میشه.

حقیقت -۲۰۱۵
مایک: چی تو رو به روزنامه‌نگاری کشوند؟
دن: کنجکاوی. چی تو رو به این کار کشوند؟
مایک: تو.

من آنجا نیستم -۲۰۰۷
جود (کیت بلانشت در نقش باب دیلن!):
- یه شعر مث یه آدم برهنه‌س.
- به مجسّمه‌ی مسیح: یکی از اون کارای قدیمیتو رو کن.
- تنها آدم خایه‌دار این جمع منم!

شنبه

نردبام درویشان

                                                                                                      ‌   شنبه ۲۰ آذر ۱۳۹۵
   
       
در ماجرای قبض‌وبسط، صادق لاریجانی پس از دو سه بار ردّوبدل کردن نقد و جواب با عبدالکریم سروش گفت که آخرین پاسخ را می‌دهد و به خلوت درویشی خود باز می‌گردد یا چیزی در همین مایه‌ها. ابتدای آشنایی با او نیز ما چیزی در همین حدود از او دیدیم یعنی کسی که سرش به کار علمی خودش است و با سیاست کاری ندارد و واقعاً بعضی اظهارنظرهایش نیز نشان می‌داد که از مرحله پرت است امّا اوضاع بدین منوال نماند.
  
پیشتر هم نوشتم که پس از مدّتی خبر آمد که جویای مقدار حقوقی است که دیگر استادان می‌گیرند؛ خُب این خیلی با مرام درویشی سازگار نبود. او بدون تحصیلات کلاسیک در دانشگاه تدریس می‌کرد و مقدار دریافتی او بسته به مقدار توافق طرفین بود. می‌توانست بگوید بیشتر می‌خواهم که این هم حقّ او بود گرچه با روش درویشان نمی‌خواند. پرس‌وجوی او به اینجا رسید که مثلاً دکتر دینانی چقدر می‌گیرد،‌ گفتند ساعتی فلان مقدار که بیش از سه‌برابر حقوق او بود. لاریجانی گفت یا همین مقدار به من هم می‌دهید یا دیگر نمی‌‌آیم. هرچه خواستند به او بگویند که خودش را با استاد تمام دانشگاه که در حوزه نیز همدوره‌ی دایی او یعنی حسن‌زاده‌ی آملی بود مقایسه نکند،‌ گوش نکرد که نکرد. بعدها نیز کنجکاوی‌های مشابهی از او می‌دیدیم که کمی برای ما عجیب بود. مثلاً می‌گفت این کتابی که پژوهشگران زیر نظر من نوشته‌اند گویا در فلان‌جا جایزه برده است، چرا چیزی از آن به ما نرسید؟ چند سکّه‌ی ناقابل را اگر تقسیم بر تعداد نویسندگان مقالات و استاد راهنما می‌کردند چیز زیادی به او نمی‌رسید. این پرسش حقّ او بود ولی طبق منش درویشان، نه.
 
کمی جلوتر بیاییم. زمان انتصاب او به عنوان یکی از اعضای شورای نگهبان را در نظر بگیرید. تا قبل از آن رئیس دانشگاه هرچند وقت یکبار با او جلسه‌ای می‌گذاشت که از اوضاع و احوال درس و دانشگاه و حوزه و آخرین اخبار مطّلع شود. وقتی برای او خالی می‌شد و از وی دعوت می‌شد که به دفتر رئیس دانشگاه برود. دقیقاً پس از انتصاب او در شورای نگهبان،‌ منشی رئیس به اتاق وی می‌رود و مانند گذشته از لاریجانی دعوت می‌کند که مثلاً  فردا ساعت فلان آماده‌ی پذیرایی از اویند. امّا شیخ صادق این بار می‌گوید که من همینجا در اتاق خودم راحتم؛ فلانی اگر می‌خواهد مرا ببیند تشریف بیاورد اینجا!

همان موقع به رفقا گفتم که نخیر؛ درویشان آب ندید‌ه‌اند و گرنه شناگر که چه عرض کنم غوّاصان ماهری‌اند. حالا ببینید این بابا از پلّه‌های قدرت یکی یکی بالا خواهد رفت. می‌بینید که راه‌وچاهش را هم خوب بلد است و می‌داند کی و چطور روابط خود را (وبعدها لقب و فامیلش را) تنظیم کند. آنچه این وسط ندانستیم این بود که آن ادّعای درویشی کجا رفت؟

چهارشنبه

لقمان و کیهان

                                                                                                    چهارشنبه ۱۷ آذر ۱۳۹۵
    
   
پرونده‌سازی بر اساس دروغ آگاهانه (یا همان مباهته) بررسی گذشته‌ی خیالی و تحریف سابقه‌ی واقعی افراد برای اینکه مبنای قضاوت درباره‌ی آنان قرار گیرد، یکی از شیوه‌های آشنای مدافعان رهبر نظام است. خود وی نیز شکلی متمایز و کمرنگ از این را در سخنانش به کار می‌گیرد. خبر حسین الله‌کرم درباره‌ی ظریف یک اشتباه سهوی نبود، داستان‌سرایی آشکاری بود که نبویان و قدّوسی و دیگر اهالی نظام هم آنرا در صورت لزوم پی می‌گیرند.
  
کیهان به بررسی جدّی سابقه‌ی برخی فعّالان عرصه‌ی فرهنگ پرداخته است و نشان داده که تا چه از حد از جزئیّات گذشته‌ی افراد خبر دارد. نشان‌ به‌ آن نشان که از مقدار پرداختی وزارت فرهنگ‌وهنر به بیضایی نیز باخبر است! کسی که کمترین اطّلاعی از زندگی بیضایی داشته باشد، از وضعیّت خانوادگی او آگاه است و می‌داند که خانواده‌ی پدری وی (پدر، عمو و پدربزرگ) از تعزیه‌خوانها و تعزیه‌گردانهای کاشان بوده‌اند و تعریف بیضایی از وجد یافتن نسخه‌های تعزیه در میان میراث خانوادگی خود را خوانده است؛ پس وقتی کیهان می‌گوید بر اساس اسناد ایشان از خانواده‌ای بهایی است، باید بدانیم که وثاقت این «اسناد» در چه حدّ است. کار کردن در تأتر و دانشگاه و دریافت پول هم قباحتی ندارد که بسیاری از صاحب‌منصبان و مسئولان فعلی نیز چنین کرده‌اند از جمله آن «فیلسوف متمایل به انقلاب اسلامی» که برای نوشتن برنامه برای حزب رستاخیز چه دست‌وپایی زد ولی پس از انقلاب آفتاب‌پرست را شرمنده‌ی خویش نمود. بیضایی نظریّه‌پرداز «نمایش ایرانی» بر اساس تعزیه است که ارزشی بسی بیش از نوشتن «روز واقعه» دارد.

دو نکته: اوّل ایتکه بیضایی واقعاً بهتر است در همان امریکا به تحقیق و پژوهش و تدریس خود مشغول باشد و به دیاری که جز رنج و آزار برای اهل فرهنگ ندارد بازنگردد. چه خوب که سرمایه‌داری پیدا شود و همانجا فیلمش را بسازد. دوّم اینکه بی‌ادبان برای لقمان نعمت‌اند چون با آنها درس اخلاق می‌دهد. همچون کیهانی لازم است تا درونه‌ی معتقدان به مقتدایشان را آشکار کند. همه تلاش می‌کنند ویترین خود را به گونه‌ای بچینند که بهترین معرّفی برای آنها باشد؛‌ وقتی کسی نماینده‌ی خود را در نشریّه‌ای تعیین می‌کند و با ابقای او به روش نشر مطالبش مهر تأیید می‌زند، لابد چنین می‌پسندد پس جای گله نیست. تاریخ را همین حالا دارند می‌نویسند. 
Real Time Web Analytics